تبليغاتX
شام مهتاب
دلم یه روز گرفته بود ... مثل روزای بارونی ...
نكن گريه به حال من، اگرچه يكه و تنهام ، توي زندوني از شيشه رفيقم با همه غم هام

هوا از تو نفس از من بهار از تو سبد از من يك لقمه نون عشق از تو، تپيدن هاي دل از من...

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 11:22  توسط دو دوست خوب  | 

بزرگترين پند زندگي اين است كه گاهي احمق ها درست مي گويند.! (چرچيل)
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 0:12  توسط دو دوست خوب  | 

یه سوی این قصه تویی

یه سوی این قصه منم

بسته به هم وجود ما

تو بشکنی من میشکنم

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 13:46  توسط دو دوست خوب  | 


من دغدغه دارم که این روزها در سرزمینی زندگی می کنم
که در آن دویدن، سهم کسانی است که نمی رسند
و رسیدن، حق کسانی است که نمی دوند.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 20:50  توسط دو دوست خوب  | 

همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد... همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}... يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند... مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد... و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد... صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد
+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 12:19  توسط دو دوست خوب  | 

از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛

با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شك دارند؛

پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 8:47  توسط دو دوست خوب  | 

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است ( دکتر علی شریعتی )
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 20:56  توسط دو دوست خوب  | 

آنها که به سـر در طـلب کعبه دویـدند

چون عاقبت الامر به مقصود رسیدند

رفتـنــد در آن خــانه بیــابـنـد خـدا را

بســیـار بجســتـند خــدا را و نـدیـدنـد

چون معتکف خانه شدند از سر تکلیف

نــاگــاه نـدایـی هـم از آن خانه شـنیدند

کی خانه پرستان چه پرستید گل و سنگ

آن خــانـه پرسـتـیـد که پاکان طـلـبیـدند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 18:1  توسط دو دوست خوب  | 

در اینجا هر که بر دل باوری دارد،
در اینجا هر غمی خنیاگری دارد،
که در میخانه حتی دشمنت با خود،
بجای دشنه دستش ساغری دارد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 17:44  توسط دو دوست خوب  | 

روي آن شيشه تبدار تو را " ها " کردم                اسم زيباي تو را با نفسم جا کردم

حرف با برف زدم سوززمستاني را                        با بخار نفسم وصل به گرما کردم

شيشه بد جور دلش ابري و باراني شد                 شيشه را يک شبه تبديل به دريا کردم

عرق سردي به پيشاني آن شيشه نشست               تا به اميد ورود تو دهان وا کردم

در هواي نفسم گم شده بودي اي عشق                با سرانگشت تو را گشتم و پيدا کردم

با سرانگشت کشيدم به دلش عکس تو را              عکس زيباي تو را سير تماشا کردم

و به عشق تو فرآيند تنفس را هم                          جذب اکسيژن چشمان تو معنا کردم

باز با بازدمي اسم تو بر شيشه نشست                   من دمم را به اميد تو مسيحا کردم

پنجره دفترم امروز شد و شيشه غزل                    و من امروز براين شيشه تو را " ها " کردم

آن قدر آه کشيدم که تو اين شعر شدي                    جاي هر واژه ، نفس پشت نفس جا کردم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 17:38  توسط دو دوست خوب  | 

حضرت حافظ می فرماید:
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

صائب تبریزی در جواب می گوید:
هر آنکس چیز می بخشد، زجان خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

باز شهریار در جواب می گوید:
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم تمام روح و اجزا را

و در آخر دوستی نیز می گوید:
هر آن کس چیز می بخشد، به زعم خویش می بخشد
یکی شهر و یکی جسم و یکی هم روح و اجزا را
کسی چون من ندارد هیچ در دنیا و در عقبا
نگوید حرف مفتی چون ندارد تاب اجرا را
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 17:32  توسط دو دوست خوب  | 

در دنیایی که همه به دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش
دکتر علی سریعتی
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:32  توسط دو دوست خوب  | 

غنچه از خواب پريد و گلي تازه به دنيا امد، خار خنديد و به گل گفت : سلام و جوابي نشنيد خار رنجيد ولي هيچ نگفت... ساعتي چند گذشت گل چه زيبا شده بود ، دستي بي رحمي آمد نزديک، گل سراسيمه ز وحشت افسرد.. ليک آن خار در آن دست خزيد وگل از مرگ رهيد ..صبح فردا که رسيد خار با شبنمي از خواب پريد گل صميمانه به او گفت :

سلام 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:28  توسط دو دوست خوب  | 

بعد من با یاد من افسوس می ماند بجا

در میان کلبه ام فانوس می ماند بجا

میروم تا گم شوم در جاده های ناشناس

کس نمی یابد مرا افسوس می ماند بجا ...
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:20  توسط دو دوست خوب  | 

می نویسم که تن من بعد رفتنت تکیده

هر چی اشک بوده تو دنیا روی عکس تو چکیده

نازنین بابای خوبم اونجا حالتون که بد نیست ؟

غصه با این همه سایه خونتون رو که بلد نیست ؟

ولی از وقتی که رفتی حال من خیلی خرابه

قصه ندیدن تو قصه تشنه وآبه

من بلور اشک خیسم که تنم رو گونه هامه

اسمه تو گوشه لبهام مرحم زخمه صدامه

گفته بودی که می مونم تا که از سفر بیایی

اومدم اما نبودی نازنین من کجایی

بابا جون تو اسمونها آدمهاش چجوری هستن ؟

راسته که بی غم و غصه روی ابرها نشستن ؟

مادر اینجا لب ایون با غم و عصه نشسته

کاشکی بودی تا می دیدی که چطور دلش شکسته

یه سلام خالصانه بچه ها واسه تو دارن

چند تا بوسه هم گذاشتن که برات هدیه بیارن

نازنین بابای خوبم دله من واست هلاکه

کاش ببینمت دوباره حیف که خونت زیر خاکه

در جواب نا مه بنویس که یه شب میایی به خوابم

یا که تا روز قیامت واسه دیدنت بخوابم

روزگارتون چه جوراست اونجا هم دلواپسی هست ؟

واسه پاک کردن اشکات توی آسمون کسی هست

اگه نیست که من بمیرم تب دستات رو بگیرم

همدم خستگیهات شم بگم از زندگی سیرم

تو کدوم حادثه می شه پرسه زد توی نگاهت

از کدوم پنجره میشه رفت و شد غبار راهت

یه سبد بغض غریبی گوشه نامه گذاشتم

هدیه من همینه چیزی جر گریه  نداشتم

می شینم شاید یه روزی برسه جواب نامت

واسه من فرقی نداره حالا باشه تا قیامت

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:12  توسط دو دوست خوب  | 

خداوندا

 اگر روزي بشر گردي

 ز حال ما خبر گردي

 پشيمان مي شوي از قصه خلقت

 از اين بودن از اين بدعت

 خداوندا

نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا

چه دشوار است

 چه زجري مي کشد آنکس که انسان است

و  از احساس سرشار است

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:45  توسط دو دوست خوب  | 

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی ... با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا ... تک درختی در بیابان یکه و تنها کشید

گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن ... عکس یک خنجرزپشت سر پی مولا کشید

گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم ... راه عشق و عاشقی و مستی ونجوا کشید

گفتمش تصویری از لیلی ومجنون رابکش ... عکس حیدر(ع) در کنار حضرت زهرا(س)کشید

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن ... در بیابان بلا، تصویر یک سقا کشید

گفتمش از غربت ومظلومی ومحنت بکش ... فکر کرد و چهار قبر خاکی از طه کشید

گفتمش سختی ودرد وآه گشته حاصلم ... گریه کردآهی کشید وزینب کبری(س) کشید

گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق ... عکس مهدی(عج) راکشید و به چه بس زیبا کشید

گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین(ع) ... گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:44  توسط دو دوست خوب  | 

من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من , من خودم هستم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:39  توسط دو دوست خوب  | 

 شاملو: عيب کار اينجاست که من '' آنچه هستم '' را با '' آنچه بايد باشم '' اشتباه مي کنم ، خيال ميکنم آنچه بايد باشم هستم،در حاليکه آنچه هستم نبايد باشم
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 19:20  توسط دو دوست خوب  | 

انسان سه راه دارد: راه اول از اندیشه می‌گذرد،این والاترین راه است. راه دوم از تقلید می‌گذرد، این آسان‌ترین راه است. و راه سوم از تجربه می‌گذرد، این تلخ‌ترین راه است. ((کنفسیوس ))
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 11:57  توسط دو دوست خوب  | 

 شبحی در گذر جاری رود لب خشکیده به آبی می زد تن دلخسته به امواج غرور نگران بود و دعایی بر لب دست هایی به نیایش و نماز و به آهستگی رود روان نگران دل غمگین تو بود ! ...
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 11:56  توسط دو دوست خوب  | 

 be zaher dar refaghat mard boodand be zaher ba delam ham dard boodand vali hengame tanhayio dardam rafighan yek be yek namard bodand .
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 11:51  توسط دو دوست خوب  | 

نوشت واسم تو دفترم " به ياد من باش هميشه "
واسش نوشتم " ميدوني ، که بي تو اصلا نميشه "
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 11:50  توسط دو دوست خوب  | 

atal matal setare, golam doOsam nadare. na sms na yek zang, delam shode tange tang. atal matal asemoOn man bado to mehranboOn. to mesle gol, man az gel, man zeshte zesht to khoshgel. atal matal ye khorshid, ki az delet mano chid? in hame doOri az man ki in roOza ro midid? atal matal khodafez,khoOndam toO fale hafez. negat shode sarde sard, jodaii par param kard...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 9:37  توسط دو دوست خوب  | 

در این خاک زرخیز ایران زمین نبودند جز مردمی پاک دین همه دینشان مردی و راد بود کز آن، کشور آزاد و آباد بود بزرگی، به مردی و فرهنگ بود گدایی در این بوم و بر ننگ بود از آن روز دشمن به ما چیره گشت که ما را روان و خرد تیره گشت از آن روز این خانه ویرانه شد که نان آورش مرد بیگانه شد بسوزد در آتش گرت جان و تن به از بندگی کردن و زیستن اگر مایه زندگی بندگیست دو سد بار مردن به از زندگیست" فردوسی بزرگ
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 9:35  توسط دو دوست خوب  | 

 نگاه ساكت باران بروي صورتم دزدانه مي لغزد ولي ياران نمي دانند كه من دريايي از دردم به ظاهر گرچه ميخندم ...

بيا تا باورت گردد که بي تو کمتر از خاکم ولي با تو به افلاکم....

 تو را به اندازه تمامي ديروزها و امروزها و فرداهاي نيامده دوست دارم اما تو مرا به اندازه ثانيه هاي تلف شده عمرت - چقدر سخته دلت بخواد که دوباره سرت رو به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش تمام وجودت له شده...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 16:4  توسط دو دوست خوب  | 

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟ چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟ خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 9:51  توسط دو دوست خوب  | 

بزار بمیرم نازنین

شاید یه روز بگی کی بود

یه لحظه در خاطر خود شعراشو واسه من سرود

اخ که نمی دونی چقدر دلم گرفته از همه

تنها امید من تویی. تنها امید بودنم

تنها همیشه با تو ام ای تو همه ی بودنم

اگر بمیرم نازنین تو فکرتم حتی اگه بازم برم زیر زمین

اخ بعد من با کی میری...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 8:9  توسط دو دوست خوب  | 

يک شبی با ياد تو بدرود خواهم گفت و رفت
خاطراتت را به جوی آب خواهم گفت و رفت

در فرار شعرهايم يک شبی خواهم نشست
آخرين اشعار خود را بر تو خواهم گفت و رفت

با خيالت بر ديار قصه ها رفتم ولی
قبل رفتن قصه ام را با تو خواهم گفت و رفت

من ندانستم بگويم عاشق چشمان پر مهر توام
يک شبی در خواب تو اين جمله خواهم گفت و رفت

شعله های عشق من هر دم زبانه می کشد از هجر تو
بر دل ديوانه ام خاموش خواهم گفت و رفت...
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 8:6  توسط دو دوست خوب  | 

درون كوچه ي قلبم چه غمگينانه ميپيچد صداي توكه ميگفتي  به جز تو دل نميبندم

فريب  وعدهايت  را  ندانستم  ولي اكنون به ياد وعده هاي  تو ميان  گريه  ميخندم

بروديگركه دل ازغم رهاكردم خداحافظ خداحافظ كه ديگربرنميگردم  كه ديگربرنميگردم

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 8:0  توسط دو دوست خوب  |