|
دلم یه روز گرفته بود ... مثل روزای بارونی ...
|
نیمه شب آواره و بي حس و حال در سرم سوداي جامي بي زوال
پرسه اي آغاز كردم در خيال دل به ياد آورد ايام وصال
از جدايي يك دوسالي مي گذشت يك دوسال از عمر رفت و برنگشت
دل به ياد آورد اول بار را خاطرات اولين ديدار را
آن نظر بازي و آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازي مبهم و سر بسته بود چون من از تكرار، او هم خسته بود
آمد و هم آشيان شد با من او هم نشين و همزبان شد با من او
خسته جان بودم كه جان شد با من او ناتون بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگي اينچنين آغاز شد دلبستگي
***
واي از آن شب زنده داري تا سحر واي از آن عمري كه با او شد به سر
مست او بودم ز دنيا بي خبر دم به دم اين عشق مي شد بيشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد گفت و گوها بين ما آغاز شد
گفتمش در عشق پابرجاست دل گر گشايي چشم دل زيباست دل
گر تو زورق بان شوي درياست دل بي تو چون شام بي فرداست دل
دل ز عشق روي تو حيران شده در پي عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست مي دارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تويي مخمور، خمارم بدان
با تو شادي مي شود غمهاي من با تو زيبا مي شود فرداي من
گفتمش عشقت به دل افزون شده دل به جادوي دلت افسون شده
جز تو هر ياري به دل مدفون شده عالم از زيباييت مجنون شده
***
بر لبم بگذاشت لب يعني خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود بهر كس جز او در اين دل جا نبود
ديده جز بر روي او بينا نبود همچو عشقم هيچ گل زيبا نبود
خوبي او شهره آفاق بود در نجابت در نكويي طاق بود
روزگار...
روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختي ما را نداشت
پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت بي گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر اين قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس
يار ما را از جدايي غم نبود در غمش مجنون عاشق كم نبود
بر سر پيمان خود محكم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من ديوانه پيمان ساده بست ساده هم آن عهد و پيمان را شكست
بي خبر پيمان ياري را گسست بي خبر ناگاه پشتم را شكست
آن كبوتر عاقبت از بند رست رفت با دلدار ديگر عهد بست
با كه گويم او كه همخون من است خصم جان و تشنه خون من است
بخت بد بين وصل او قسمت نشد اين گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به اين قيمت نشد...
***
عاشقان را خودشلي تقدير نيست با چنين تقدير بد تدبير نيست
از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم ، كم شدم
آخر آتش زد دل ديوانه را سوخت بي پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتي خوش گذر بعد از اين حتي تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بيرون كن ز سر ديشب از كف رفت ، فردا را نگر
آخر اين يك بار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقي را دير فهميدي چه سود عشق ديرين گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آيد به رود ماهي بيچاره اما مرده بود
***
بعد از اين هم آشيانت هر كس است باش با او ، ياد تو مارا بس است...
پروانه صفت چشم بر او دوخته بودم ء تا آنکه خبر ذار شدم سوخته بودم
خاکستر جسمم بر سر شمع فرو ریخت این بود وفایی که من آموخته بودم ...
شعر گرگ از زنده ياد فريدون مشيری
گفت دانایی که گرگی خیره سر
هست پنهان در نهاد هر بشر
لاجرم جاریست پیکاری سترگ
روز و شب مابین این انسان و گرگ
زور بازو چاره ی این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
ای بسا انسان رنجور و پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
وی بسا زور آفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می شود انسان پاک
هر که از گرگش خورد هردم شکست
گر چه انسان می نماید گرگ هست
وآنکه با گرگش مدارا می کند
خلق و خوی گرگ پیدا می کند
در جوانی جان گرگت را بگیر
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیری گرچه باشی همچو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر
مردمان گر یکدگر را می درند
گرگهاشان رهنما و رهبرند
این که انسان هست اینسان دردمند
گرگها فرمانروایی می کنند
آن ستمکاران که با هم محرمند
گرگهاشان آشنایان همند
گرگها همراه وانسانها غریب
با که باید گفت این حال عجیب...
تنه بر خاری من . ای گل بی خارم نزن
من به پای تو نشستم که چنین خار شدم
الا اي رهگذر منگر چنين بيگانه بر گورم!
چه مي خواهي چه مي جويي . در اين كاشانه عورم؟
چسان گويم ؟ چسان گريم ؟ حديث قلب رنجورم
از اين خوابيدن دورير سنگ و خاك و خون خوردن
نمي داني ! چه مي داني ، كه آخر چيست منظورم؟
تن من لاشه فقر است من زنداني زورم ؟
كجا مي خواستم مردن؟! حقيقت كرد مجبورم !..
چه شبها تا سحر عريان ، بسوز فقر لرزيدم !
چه ساعتها كه سر گردان به ساز مرگ رقصيد م
از اين دوران افت زا چه آفتها كه من ديدم
سكوت زجر بود وفقر بود ماتم و زندان
همان باري كه من از شاخسار زندگي چيدم
فتادم در شب ظلمت بقعر خاك ، پوسيدم
زبس كه با لب محنت ، زمين فقر بوسيدم
كنون كز خاك غم پر گشته اين سر پاره دامانم
چه مي پرسي كه چون مردم ؟ چسان پاشيده شد جانم ؟
چرا بيهوده اين افسانه هاي كهنه بر خوانم؟
ببين پايان كارم را و بستان دادم از دهرم
كه خون ديده آبم كرد وخاك مرده ها نانم
همان دهري كه با پستي بسندان كوفت دندانم
به جرم اينكه انسان بودم و مي گفتم انسانم ؟
ستم خونم بنوشيد بكوبيدم به بدمستي
وجودم حرف بي جايي شد اندر مكتب هستي
شكست وخورد شد، افسانه شد ، زورم به صد پستي
كنون اي رهگذر ...!در قلب اين صحراي سر گردان
بجاي گريه : بر قبرم بكش با خون دل دستي:
كه تنها قسمتش زنجير بود از عالم هستي
نه غمخواري نه دلداري نه كس بودم در اين دنيا
در عمق سينه زحمت ، نفس بودم در اين دنيا
همه بازيچه پول وهوس بودم در اين دنيا
پر وبال بسته مرغي در قفس بودم در اين دنيا
به شبهاي سكوت كاروان تيره بختي ها
سرا پا نغمه عصيان ، جرمي بودم در اين دنيا
بفرمان حقيقت رفتم اندر قبر با شادي
تا بيرون كشم از قعر ظلمت نعش آزادي
خواستم از آرزوهای دلم حرفی بگویم چون نبودی باز با یادت نشستم گریه کردم
از غرورم کوه را در زیر پایم می نهادم من برایت این غرورم را شکستم گریه کردم
گرچه لبخندی زدم گفتی (( خداحافظ )) ولی من تا تو رفتی عقده دل را گسستم گریه کردم
خواستم چون لحظه ای از دیدنت غافل نگردم چشم را پشت سرت دیگر نبستم گریه کردم
آخرین بار آمدی تا پس دهی دل را من آن شب تا که دادی هدیه هایم را به دستم گریه کردم
دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی آن اسرار را آن دوچشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهمو سربسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او
همنشین و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او
ناتوان بودو توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی
این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم زدنیا بی خبر
دم به دم این عشق میشد بیشتر
آمدو در خلوتم دم ساز شد گفتگو ها بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پابر جاست دل
گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو زورقبان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل زعشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت : در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان
با تو شادی میشود غم های من
با تو زیبا میشود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوی رخت افزون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طمع بوسه از سرم برد عقل وهوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بحر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره افاق بود
در نجابت در نکویی او طاق بود
روزگار
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رفت
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با کی گویم او که هم خون من است
خسم جان و تشنه خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
هوا از تو نفس از من بهار از تو سبد از من يك لقمه نون عشق از تو، تپيدن هاي دل از من...
یه سوی این قصه منم
بسته به هم وجود ما
تو بشکنی من میشکنم
از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛
با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شك دارند؛
پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند...!
آنها که به سـر در طـلب کعبه دویـدند
چون عاقبت الامر به مقصود رسیدند
رفتـنــد در آن خــانه بیــابـنـد خـدا را
بســیـار بجســتـند خــدا را و نـدیـدنـد
چون معتکف خانه شدند از سر تکلیف
نــاگــاه نـدایـی هـم از آن خانه شـنیدند
کی خانه پرستان چه پرستید گل و سنگ
آن خــانـه پرسـتـیـد که پاکان طـلـبیـدند
روي آن شيشه تبدار تو را " ها " کردم اسم زيباي تو را با نفسم جا کردم
حرف با برف زدم سوززمستاني را با بخار نفسم وصل به گرما کردم
شيشه بد جور دلش ابري و باراني شد شيشه را يک شبه تبديل به دريا کردم
عرق سردي به پيشاني آن شيشه نشست تا به اميد ورود تو دهان وا کردم
در هواي نفسم گم شده بودي اي عشق با سرانگشت تو را گشتم و پيدا کردم
با سرانگشت کشيدم به دلش عکس تو را عکس زيباي تو را سير تماشا کردم
و به عشق تو فرآيند تنفس را هم جذب اکسيژن چشمان تو معنا کردم
باز با بازدمي اسم تو بر شيشه نشست من دمم را به اميد تو مسيحا کردم
پنجره دفترم امروز شد و شيشه غزل و من امروز براين شيشه تو را " ها " کردم
آن قدر آه کشيدم که تو اين شعر شدي جاي هر واژه ، نفس پشت نفس جا کردم
غنچه از خواب پريد و گلي تازه به دنيا امد، خار خنديد و به گل گفت : سلام و جوابي نشنيد خار رنجيد ولي هيچ نگفت... ساعتي چند گذشت گل چه زيبا شده بود ، دستي بي رحمي آمد نزديک، گل سراسيمه ز وحشت افسرد.. ليک آن خار در آن دست خزيد وگل از مرگ رهيد ..صبح فردا که رسيد خار با شبنمي از خواب پريد گل صميمانه به او گفت :
سلام ![]()
می نویسم که تن من بعد رفتنت تکیده
هر چی اشک بوده تو دنیا روی عکس تو چکیده
نازنین بابای خوبم اونجا حالتون که بد نیست ؟
غصه با این همه سایه خونتون رو که بلد نیست ؟
ولی از وقتی که رفتی حال من خیلی خرابه
قصه ندیدن تو قصه تشنه وآبه
من بلور اشک خیسم که تنم رو گونه هامه
اسمه تو گوشه لبهام مرحم زخمه صدامه
گفته بودی که می مونم تا که از سفر بیایی
اومدم اما نبودی نازنین من کجایی
بابا جون تو اسمونها آدمهاش چجوری هستن ؟
راسته که بی غم و غصه روی ابرها نشستن ؟
مادر اینجا لب ایون با غم و عصه نشسته
کاشکی بودی تا می دیدی که چطور دلش شکسته
یه سلام خالصانه بچه ها واسه تو دارن
چند تا بوسه هم گذاشتن که برات هدیه بیارن
نازنین بابای خوبم دله من واست هلاکه
کاش ببینمت دوباره حیف که خونت زیر خاکه
در جواب نا مه بنویس که یه شب میایی به خوابم
یا که تا روز قیامت واسه دیدنت بخوابم
روزگارتون چه جوراست اونجا هم دلواپسی هست ؟
واسه پاک کردن اشکات توی آسمون کسی هست
اگه نیست که من بمیرم تب دستات رو بگیرم
همدم خستگیهات شم بگم از زندگی سیرم
تو کدوم حادثه می شه پرسه زد توی نگاهت
از کدوم پنجره میشه رفت و شد غبار راهت
یه سبد بغض غریبی گوشه نامه گذاشتم
هدیه من همینه چیزی جر گریه نداشتم
می شینم شاید یه روزی برسه جواب نامت
واسه من فرقی نداره حالا باشه تا قیامت
خداوندا
اگر روزي بشر گردي
ز حال ما خبر گردي
پشيمان مي شوي از قصه خلقت
از اين بودن از اين بدعت
خداوندا
نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا
چه دشوار است
چه زجري مي کشد آنکس که انسان است
و از احساس سرشار است
گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا ... تک درختی در بیابان یکه و تنها کشید
گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن ... عکس یک خنجرزپشت سر پی مولا کشید
گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم ... راه عشق و عاشقی و مستی ونجوا کشید
گفتمش تصویری از لیلی ومجنون رابکش ... عکس حیدر(ع) در کنار حضرت زهرا(س)کشید
گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن ... در بیابان بلا، تصویر یک سقا کشید
گفتمش از غربت ومظلومی ومحنت بکش ... فکر کرد و چهار قبر خاکی از طه کشید
گفتمش سختی ودرد وآه گشته حاصلم ... گریه کردآهی کشید وزینب کبری(س) کشید
گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق ... عکس مهدی(عج) راکشید و به چه بس زیبا کشید
گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین(ع) ... گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید